دلم تنگ شده براي همه آنچه از دست داده ام
چشمانم گريانند براي هر آنچه نداشته ام
دستانم پروانه اي را مي خواهند كه هرگز پريدن را از ياد نبرد
و روحم شوق پرواز دارد همراه با بادبادكي كه در كوچه هاي كودكي
از ميان انگشتانم رها شد و به آسمانها رفت
تا همبازي فرشته ها شود .

دیگه تموم شد
اون روزای خوب بهاری به همین راحتی رفتند ، اون همه احساس پاک چقدر راحت به بازی گرفته شد . دیگه دارم کم کم به این باور می رسم که دیگه دل پاک خریداری نداره دیگه دوست داشتن معنایی پیدا نمی کنه .
چه آسون شکستی دل پاکی که فقط به امید و برای تو می تپید ....
افسوس ....
افسوس به اون روزایی که چه آسون دست در دست تو سپری شد . افسوس که چقدر راحت گذشتی از اون همه احساس .
کاش ....
کاش هیچ وقت دلی نداشتم که ببازم ، کاش هیچ وقت دل به تو نمی بستم ...
آه ....
آه ... به اون اشک های پاکی که برات ریختم ....
دیگه تموم شد
دوست داشتم که دوسِت داشته باشم اما نمی تونم نمی تونم عاشقت باشم چون زندگی به من آموخته که عشق یه طرفه به جایی نمی رسه نمی دونم خدا چرا این کارا رو می کنه ؟؟ حتماً صلاحی در کار اونه نمی دونم
دیگه روزای بهاری ما به خزون خودش رسید و چه خزون غم انگیزی خزونی که راه به زمستونی سرد و تاریک داره و داره روزهای سرد و پاییزی رو سپری می کنه تا به زمستون برسه
دیگه تموم شد
هرچی بود چه خوب و چه بد تموم شد و باز به یاد جمله استاد می افتم که این نیز بگذرد
شاید....
شاید در پی این روزای سرد پاییزی که راه به زمستون داره بهاری سبز و دل نشین در انتظاره !!!؟؟ خدا می دونه
دیگه خسته شدم از اینکه به خودم امید میدم دیگه یه جورایی تکراری شده برام
ولی زندگی می کنم برای فردا هایی روشن ..... 

آنگاه كه كاخ آرزوهاي كسي رو ويران ميكني
آنگاه كه شمع اميد كسي رو خاموش ميكني
آنگاه كه گوشهايت را ميبندي تا صداي خرد شدن غرورش رو نشنوي
آنگاه كه خدا را ميبيني ولي بنده ي خدا را نمي بيني
ميخواهم بدانم دستانت را به سوي كدام آسمان دراز مي كني تا خوشبختي ات را از خدا بخواهي
ميخواهم بدانم به سوي كدامين قبله نماز ميگذاري كه ديگران نگذارده اند





كه تا ديروز به عشقت ميدرخشيد ..... نميداني چه غمگينند .....

همه شب در بستر تنهايي خود گريستم و ناله سر دادم
هزاران بار دست بر دعا زدم شايد که مرگ مرا از اين تنهايي برهاند
افسوس که حتي مرگ هم به من پشت کردهچه گويم و ديگر چه نالم که فريادم در گلو شکسته
دوستتان دارم esm
رویای شیرین من
نمیدونم چرا این رویا شب معنای دیگه داره معنای زندگی معنای عشق پرواز را با تو معنا کردم تا اوج بودن
ای شب از رویای تو شیرین شده سینه ام از عطر تو هم سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک هستی ام زآلودگیها کرده پاک
ای تپشهای تن سوزان من آتشی در سایه مژگان من
آه
با تو بودن معنای زندگیست در اوج آسمانها رویای من
سکوت شب با تو
سکوت چیست چیست چیست ای یگانه ترین یار؟
سکوت چیست بجز حرفهای نا گفته
من از گفتن میمانم ولی نه سکوت جایز نیست باید گفت از عشق از رویای شیرین باید لحظه های با تو بودن را لمس کرد تو یه مهتابی در رویای شبم چشم من در ظلمت شب تو هستی معنا میدهی
با تو رفتن زیر باران توی جنگل سبز رویا ای معنای عشق ای رویای من
چرا عاشق نباشیم عشق تپش قلب با نبض محبته تو را دوست داشتن همه قصه رویای من است
از عشق هراس چرا
عشق را دوست دارم
رویا را دوست دارم
رویای با رویا بودن
این رویای شب نمیخام پایان بگیرد
تا آخرين ستارة شب بگذرد مرا
بي خوف و بي خيال بر اين برج خوف و خشم،
بيدار مي نشينم در سردچال خويش
شب تا سپيده خواب نمي جنبدم به چشم
تورو کنار میذارم از حرفام
غم دل و یه دنیا تنهایو ی
من بدون تو
شروع من غروب غم بوده
دروغ طلوع هر روزه
من و صدای ساز روسوایی
من بدون تو
بذار بگم دلم به غم عادت نکرده
گرچه این دلم راحت
شکسته از دروغ چشمات
میخونه باز از تو
باید بسوزم و بسازم باز
شکسته بال و پر واسه پرواز
دلم شده دیگه پر از غمها
میخونه باز از تو
نمیدونم چه بکنم فقط میدونم بی دلیل از زندگی کردن سیر شدم![]()
هر سلامی سرآغاز دردناک یک خداحافظی ست
تو مانند دستها وقلب تنهایم هرگز از من جدا نخواهی شد
واینک حدیث غریب دوست داشتن را از زبان کسی بشنو که به صداقت باران فروردین با تو سخن می گوید..................
خوش بود بی زخم مرحم داشتن
ازجهان یک شاخه مریــم داشتن


